شیطان جنس كهنه می فروشد

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسههای قدیمی و در انبار ماندهاش را به حراج بگذارد. در روزنامهای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.
حراج جالبی بود: سنگهایی برای لغزش در تقوا،آینههایی كه آدم را مهم جلوه میداد، عینكهایی كه دیگران را بیاهمیت نشان میداد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب میكرد: خنجرهایی با تیغههای خمیده كه آدم میتوانست آنها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوتهایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."
یكی از مشتریها در گوشهای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آنها توجه نمیكرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگیشان به خاطراین است كه خیلی از آن ها استفاده كردهام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم میفهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.
میتونی تصور کنی کسی هست که تورو بشتر از هر کسی روی این کره خاکی دوست داره؟ می تونی تصور کنی کسی هست که مشتاقانه منتظر توئه؟ میتونی تصور کنی یه پدر داری که همیشه مواظب توئه که حتی پات به سنگی نخوره؟ اما همه اینا حقیقته فقط کافیه در قلبتو باز کنی به سمت عزیزی که هر روز انتظار تورو میکشه. آیا تو هم مشتاق ملاقات با اون هستی؟ یادت باشه این یه ملاقات کاملا خصوصی بین تو و پدر آسمونیته، کسی که تمام نیازها، تمام دردها، تمام زخمها، غمها و غصه هاتو میدونه و تو رو کاملا میشناسه ، حالا میخواد کمکت کنه، مثه یه دوست، پس دعوتشو رد نکن.حالا انتخاب با توئه،